يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا منو مي بره جهنم ! فوقش مي شم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شي ! جهنم كه اومدي ، من اونجا پيدات مي كنم و دور از چشم خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا چه بهشتي ميشه جهنم.
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند،اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد
مي دوني آدما بين «الف» تا « ي» قرار دارند . بعضي ها مثل "ب" برات مي ميرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت مي شوند، مثل "م" منتظر مي مونند، تا يک روز مثل "ي" يارت بشن.
دير گاهيست كه تنها بودم قصه غربت صحرا بودم وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها بودم دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا بودم من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها بودم كاش چشمان مرا کور كنيد تا نبينم كه چه تنها بودم تا که بينم به همه جور جفا که چقدر بي دل و رسوا بودم
در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود
وقتي يه بار ازدوست (دخترت يا پسرت) ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
اگر به شادابی دست یابی ممکن است دیگران به تو حسادت ورزند تو همواره شاد باش. خوبی های امروز تو ممکن است فردا فراموش شودتو همواره خوب باش. بهترین چیزی را که در توان داری به دنیا هدیه کن حتی اگر کوچک است تو همواره بهترین ها را هدیه کن. در آخر در میابی هر آنچه هست میان تو و خدای توست
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگرجواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم
از خدا پرسيدم خدايا چطور ميتوان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو، ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز، شکهايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کني
غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است
بـاهـات نبـودم، برات که بودم اگه چشمات نبودم، نگات که بودم، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم، صدات که بودم اگه پـاهـات نبودم، يه راه که بودم اگه گريه نبودم، يه آه که بودم، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم، يه ماه که بودم، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دلم يه افسانه باشي
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن